امروز حس کردم چقدر دلم بودن توی خونه رو می طلبه. دوست دارم خونه باشم و با فضای دل انگیزی که برای خودمون ساختیم سرگرم و مشغول کنم خودم رو. برای خودم فضای هنرمندانهء کارگاهی راه بندازم؛ برای خیاطی هام، بافتنی و گلدوزی، طراحی و نقاشی که جدیدا بهش علاقه مند شده ام. اما نمیشه! باید برم سر کار و اون محیط دلنشین رو ترک کنم. چند روز پیش عصری که بر میگشتم خونه (که دیگه تقریبا شب شده بود) راننده تاکسی شروع کرد از قرض و قسط و بدهی هاش گفت. لجم در اومد از ناشکری هاش. گفتمش که ما هم همینطوریم آقا. همه همینطورن. منم قسط دارم و حقوقم رو واریز نکردن و هزار و یک مشکل دارم اما ...
ادامه مطلب