برق نگاهش رفت، چشمان تری داشت
این روزها بیعشق حال بهتری داشت
دیشب میان گریهها از یاد بردم
اردیبهشتی را که در پی آذری داشت
من فکر میکردم نخواهد رفت، هرچند
او در سرش انگار فکر دیگری داشت
این درد تنها سهم انسان نیست، شاید
از یک کبوتر هم بپرسی، دلبری داشت
شاید گلی پژمرده در گلدان ایوان
در انتظار یار، چشمی بر دری داشت
پرسید زاهد: معتقد هستی به محشر؟
گفتم که آری... چشمهای محشری داشت
گمراه بسیار است اینجا، کاش الله
در بین موهای تو هم پیغمبری داشت
مغلوب و سرگردان، کجا باید گریزد؟
شاهی که پیش از جنگ، روزی کشوری داشت
اعدام میشد... کاش اما فرصتی بود
شاید که این بیچاره حرف آخری داشت
#سجاد_شهیدی
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی