اَمّنیجیبِ اضطرارم را نمیفهمد
او لحظههای بیقرارم را نمیفهمد
در آینه زل میزنم... آیینه هم حتی
لبخندهای غصهدارم را نمیفهمد
در لاک خود بودم که زیر پای او ماندم
حس غرورش کولهبارم را نمیفهمد
نبض مرا میگیرد و قلبم نمیکوبد
آغوش سردِ مردهوارم را نمیفهمد
ای کاش میشد عاشقی را با تو قسمت کرد
ای کاش میشد با کسی از عشق صحبت کرد
ای عشق، ای احساسِ معلومِ دومجهولی!
ای که نگاهت برق و آتش، غیرمعمولی!
اینروزها با تو هوایی تازه میگیرند
عمر مرا با یاد تو اندازه میگیرند
با دست تو رد میشدم از خط قرمزها
از واژههای «نه» «نباید» «نیست» «هرگز»ها
دلتنگیام دست دلم را ساده رو میکرد
تقدیرِ لجبازی که ما را روبهرو میکرد
یک روز میآیی ولی یک روزِ بعد از من
هر روز میمیرم به شوقِ زودتر مردن
دیگر نه حرفی در دل من... نه سؤالی...، نیست!
هم من نمیخواهم تو را هم تو...، ملالی نیست!
از آن همه طومار شعرم بی تو غم مانده
تا خط اتمامم فقط یک نقطه کم مانده
بعد از تو به طرز نگاه شهر بدبینم
فرقی میان دوست با دشمن نمیبینم
#نیلوفر_رضایی
پن: اصلا میخونی اینجا رو؟
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی