مثل «داش آکل» که برقِ چَشمِ یک دختر به بادش داده باشدمثل «فرمانی» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد
بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشندبدتر از آن، مثلِ فرزندی که یک مادر به بادش داده باشدبغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیستبغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشدمثل «دارا» یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد داردپشتِ سالاری که دستِ غَدرِ همسنگر به بادش داده باشدحال من؟: حالِِ غرورِ شاعرِ فَحْلی که شاگردِ عزیزشبا سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر به
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
برق نگاهش رفت، چشمان تری داشتاین روزها بیعشق حال بهتری داشت
دیشب میان گریهها از یاد بردماردیبهشتی را که در پی آذری داشتمن فکر میکردم نخواهد رفت، هرچنداو در سرش انگار فکر دیگری داشتاین درد تنها سهم انسان نیست، شایداز یک کبوتر هم بپرسی، دلبری داشتشاید گلی پژمرده در گلدان ایواندر انتظار یار، چشمی بر دری داشتپرسید زاهد: معتقد هستی به محشر؟گفتم که آری... چشمهای محشری داشت گمراه بسیار است اینجا، کاش اللهدر بین موهای تو هم پیغمبری داشت مغلوب و سرگردان، کجا باید گریزد؟شاهی که پیش از جنگ، روزی کشوری
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
من به اندازه چشمام بهت اعتماد داشتم؛ برای اینکه دوباره اعتماد کنم باید چشمام که تو رو دید رو از کاسه دربیارم لابد؛ باید گوشهام که حرفهات رو شنید، کر کنم؛ باید بشم یه مُردهی متحرک! پن: پناه من مثل همیشه فقط شعر نوشته بود : پُر از گریههای لال مباش نترس! حرف بزن این همه زلال مباش نوشته بود : جهان رزمگاه نامردیست بجنگ ! این همه مغلوب این جدال مباش ادامه داد : چرا غالبا دلآشوبی ؟ بپرس! این همه در بند این سوال مباش بپرس از شب این قلبِ دائما غمگین بپرس
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
در گلو ابریست ، ای اندوه طولانی سلام !
شب ، شبی بودهست آه ای صبح بارانی سلام !شانهای پیدا نکردم تا سری سامان دهم زلف در آیینه میگوید : پریشانی سلام !هر طرف رو میکنم دیوار میگوید درود روز ، روز سربلندان است پیشانی سلام ! چون سلیمان باد در دستم ، بیاور بادهای پس خداحافظ بطالت ! شغل دیوانی سلام !کیسه خالی ، دست خالی ، سفره خالی ، چشم پُرصبح درویشی مبارک ... شام سلطانی سلام ! گفت تکمیل سلامت جمله در تنهاییاست از مسلمانی بریدم ، پس مسلمانی سلام ! زآشنایان دل به حالم سوخت آری آه دل ! آه گفت
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت قصری که جای جغد شد، ویرانه خواهد شد افسانهی خوشبختیات گمنام خواهد ماند گمنامیِ بدبختیام افسانه خواهد شد پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری- کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد هرشب که میپیچد به اندام تو همخوابت از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد #مهدی_فرجی
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
خاک دلِ بیعشق را جارو نخواهم زد بهر نگاهی چنگ بر هر سو نخواهم زد دیگر شبیه آنکه دیدی نیستم،، حتی در اوج دلتنگی بمیرم، رو نخواهم زد شمعم که در طوفان بیتکلیفیِ این عشق میمیرم اما نیمهجان سوسو نخواهم زد دلدادگی چیزی به جز بیآبرویی نیست دستی به هر ارزش به هر گیسو نخواهم زد یک عمر بارم روی دوشم بود و خواهد ماند مردانه میمیرم ولی زانو نخواهم زد #عباس_دمیرچی
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
اَمّنیجیبِ اضطرارم را نمیفهمداو لحظههای بیقرارم را نمیفهمد
در آینه زل میزنم... آیینه هم حتیلبخندهای غصهدارم را نمیفهمددر لاک خود بودم که زیر پای او ماندمحس غرورش کولهبارم را نمیفهمدنبض مرا میگیرد و قلبم نمیکوبدآغوش سردِ مردهوارم را نمیفهمدای کاش میشد عاشقی را با تو قسمت کردای کاش میشد با کسی از عشق صحبت کردای عشق، ای احساسِ معلومِ دومجهولی!ای که نگاهت برق و آتش، غیرمعمولی!اینروزها با تو هوایی تازه میگیرندعمر مرا با یاد تو اندازه میگیرندبا دست تو رد میشدم از خط قرمزهااز واژه
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی

«با عشق ممکن است تمام محالها»کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.
"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی

«با عشق ممکن است تمام محالها»کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.
"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی

«با عشق ممکن است تمام محالها»کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.
"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی

«با عشق ممکن است تمام محالها»کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.
"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی

«با عشق ممکن است تمام محالها»کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.
"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"
برچسب:
نویسنده: هستی کریمی