خرید بک لینک
مثل «داش آکل» که برقِ چَشمِ یک دختر به بادش داده باشدمثل «فرمانی» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشندبدتر از آن، مثلِ فرزندی که یک مادر به بادش داده باشدبغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیستبغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشدمثل «دارا» یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد داردپشتِ سالاری که دستِ غَدرِ همسنگر به بادش داده باشدحال من؟: حالِِ غرورِ شاعرِ فَحْلی که شاگردِ عزیزشبا سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 7:26

برق نگاهش رفت، چشمان تری داشتاین روزها بی‌عشق حال بهتری داشت دیشب میان گریه‌ها از یاد بردماردیبهشتی را که در پی آذری داشتمن فکر می‌کردم نخواهد رفت، هرچنداو در سرش انگار فکر دیگری داشتاین درد تنها سهم انسان نیست، شایداز یک کبوتر هم بپرسی، دلبری داشتشاید گلی پژمرده در گلدان ایواندر انتظار یار، چشمی بر دری داشتپرسید زاهد: معتقد هستی به محشر؟گفتم که آری... چشم‌های محشری داشت گمراه بسیار است اینجا، کاش اللهدر بین موهای تو هم پیغمبری داشت مغلوب و سرگردان، کجا باید گریزد؟شاهی که پیش از جنگ، روزی کشوریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 7:26

من به اندازه چشمام بهت اعتماد داشتم؛ برای اینکه دوباره اعتماد کنم باید چشمام که تو رو دید رو از کاسه دربیارم لابد؛ باید گوش‌هام که حرف‌هات رو شنید، کر کنم؛ باید بشم یه مُرده‌ی متحرک! پ‌ن: پناه من مثل همیشه فقط شعر ‌ نوشته بود : پُر از گریه‌های لال مباش نترس! حرف بزن این همه زلال مباش نوشته بود : جهان رزمگاه نامردی‌ست بجنگ ! این همه مغلوب این جدال مباش ادامه داد : چرا غالبا دل‌آشوبی ؟ بپرس! این همه در بند این سوال مباش بپرس از شب این قلبِ دائما غمگین بپرس

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 7:26

‌در گلو ابری‌ست ، ای اندوه طولانی سلام ! شب ، شبی بوده‌ست آه ای صبح بارانی سلام !شانه‌ای پیدا نکردم تا سری سامان دهم زلف در آیینه می‌گوید : پریشانی سلام !هر طرف رو می‌کنم دیوار می‌گوید درود روز ، روز سربلندان است پیشانی سلام ! چون سلیمان باد در دستم ، بیاور باده‌ای پس خداحافظ بطالت ! شغل دیوانی سلام !کیسه خالی ، دست خالی ، سفره خالی ، چشم پُرصبح درویشی مبارک ... شام سلطانی سلام ! گفت تکمیل سلامت جمله در تنهایی‌است از مسلمانی بریدم ، پس مسلمانی سلام ! زآشنایان دل به حالم سوخت آری آه دل ! آه گفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 7:26

آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت قصری که جای جغد شد، ویرانه خواهد شد افسانه‌ی خوشبختی‌ات گمنام خواهد ماند گمنامیِ بدبختی‌ام افسانه خواهد شد پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری- کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد هرشب که می‌پیچد به اندام تو هم‌خوابت از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد #مهدی_فرجی

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 7:26

‌ خاک دلِ بی‌عشق را جارو نخواهم زد بهر نگاهی چنگ بر هر سو نخواهم زد دیگر شبیه آنکه دیدی نیستم،، حتی در اوج دلتنگی بمیرم، رو نخواهم زد شمعم که در طوفان بی‌تکلیفیِ این عشق می‌میرم اما نیمه‌جان سوسو نخواهم زد دلدادگی چیزی به جز بی‌آبرویی نیست دستی به هر ارزش به هر گیسو نخواهم زد یک عمر بارم روی دوشم بود و خواهد ماند مردانه می‌میرم ولی زانو نخواهم زد #عباس_دمیرچی

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 7:26

اَمّن‌یجیبِ اضطرارم را نمی‌فهمداو لحظه‌های بی‌قرارم را نمی‌فهمد در آینه زل می‌زنم... آیینه هم حتیلبخندهای غصه‌دارم را نمی‌فهمددر لاک خود بودم که زیر پای او ماندمحس غرورش کوله‌بارم را نمی‌فهمدنبض مرا می‌گیرد و قلبم نمی‌کوبدآغوش سردِ مرده‌وارم را نمی‌فهمدای کاش می‌شد عاشقی را با تو قسمت کردای کاش می‌شد با کسی از عشق صحبت کردای عشق، ای احساسِ معلومِ دومجهولی!ای که نگاهت برق و آتش، غیرمعمولی!این‌روزها با تو هوایی تازه می‌گیرندعمر مرا با یاد تو اندازه می‌گیرندبا دست تو رد می‌شدم از خط قرمزهااز واژه‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 7:26

«با عشق ممکن است تمام محالها»

کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و  همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.

"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1402 ساعت: 21:18

تهرانپارسم درد میکنه، فلکه سومم که توی بچهگی دستمون رو میگرفتی و تا اونجا میبردیمون درد میکنه، بند بند انگشتام درد میکنه از جای ماساژ دادنم روی پشت و کمرت، پیادهرویهام درد میکنه، مامان جان گفتنام به پوریام درد میکنه، امیرم درد میکنه، کتلت درست کردنام درد میکنه، قرمه سبزی پختنهام درد میکنه، ژله دیدنهام درد میکنه، چای خوردنهام درد میکنه، مدرسه رفتنام درد میکنه، سالاد الویه بردنهام برای دوستام درد میکنه، شماره تلفنت توی گوشیم درد میکنه، اول صبحها به تو زنگ نزدنهام درد میکنه، سریال چکوروآ شنیدنم بی تو درد میکنه، نفسم بی تو درد میکنه، روزهام درد میکنه، شبهام درد میکنه، مامان! مامان! بیتو همه وجودم درد میکنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:39

«با عشق ممکن است تمام محالها»

کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و  همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.

"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1402 ساعت: 16:29

هنوز هم توی خوابهات میبینیش... هنوز هم هست... وای از روزی که نباشهخواب دیدم چادری هستم هنوز، دارم از یه کلاسی برمیگردم که آزمونش رقص بود. من نرقصیدم ولی؛ استاد فرانسویمون گفت نمرهء بغل دستیت رو میدم بهت. هر چند من آماده کرده بودم یه آهنگ لزگی بذارم و کلاس بره رو هوا. بعد که توی راه برگشت به خونه بودم، گفتم یه زنگ بزنم ببینم چیزی برای خونه نمیخواد. این یکی از بهترین خوابهای اخیر زندگیم بود؛ چون نمیدونستم تو رفتی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 13:00

در بحبوحهء انقلابها، اونی که بیشتر از همه میلرزه بنیان حکومتها نیست؛ دلهاییست که کنار همند. دورند و نزدیک. بعد فکر میکنی به اونی که هنوز هم دیدن نگاهش دلت رو میلرزونه اما توی جبههء دل تو نیست... جبههها متفاوتند... و دلها لرزانخدایا آرامش رو به دلامون برگردونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 13:00

«با عشق ممکن است تمام محالها»

کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و  همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.

"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 13:00

«با عشق ممکن است تمام محالها»

کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و  همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.

"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: شنبه 2 مهر 1401 ساعت: 11:48

«با عشق ممکن است تمام محالها»

کتابهایم عزیزترین داراییهای من هستند. با کتابها زندگی میکنم. بعد از آنها، کودکان و  همهء شاگردانم را بسیار بسیار دوست میدارم. معتقدم برای شادی کودکان از جانم نیـــز مایه بگذارم کـــم است.

"الهی کودک درونتان همیشه بخندد!"

برچسب: نویسنده: هستی کریمی تاريخ: شنبه 26 شهريور 1401 ساعت: 17:07

صفحه بندی