854: - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:03
نادعلی را که دست میگیرم یادم میافتد به آن عونا لک فی النوائب گفتنهای دبیرستان، به آن لی الیالله حاجتی گفتنها... چه میدانستم حاجت چیست! حاجت ۲۰ شدن بود لابد یا یک روزی درس نپرسیدن معلم یا چه مید
855: یک استکان چای برای جهان بریز - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:03
بگذار پای غنچه به لبخند وا شودشاید دری به سمت خداوند وا شودبستیم سیب سرخ به نارنج های دوستای کاش بخت این همه پیوند وا شودسر می رسد دوباره بهار از سفر اگراز دست و بال چلچله ها بند وا شودیک استکان چای ب
856: آخرین حسینی که میشناختم - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:03
مثلا بنشینم و دو ساعتی فکر کنم به اینکه آخرین حسینی که میشناختم که بود و کجا بود؟ شاید حسین، سه ساله از اتابک، که پسر همکار بود و حسابی شر و شیطانک. ولی ندیدمش هیچوقت؛ پس شناختن به حساب نمیآید. بعدی
857: - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:03
مثلا یک روز صبح مثل امروز، خسته و خراب، از خواب بیدار میشوم و گوشی تلفن را بر میدارم و با داد و فریاد بهت میگویم: زینب جان! هانی! تو که دست شستی از من و عمر دوستی دو دههایمان و رفتی پی زندگی خودت
858: عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:03
859: - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:03
يك سينه حرف هست، ولي نقطهچين بس است خاتون دل و دمــــــــــاغ ندارم.... همين بس است يك روز زخــــــــــــم خوردم يك عمر سوختمكو شوكران؟ كه زندگي اينچنين بس است عشق آمدهست عقل بـــــرو جاي ديگر
860: - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:03
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت،حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت! خوب می دانم که «تنهایی» مرا دق میدهد«عشق» هم در چنتهاش چیزی از این بهتر نداشت! آنقَدَر ترسیدم از بی رحمی پاییز کهترس من را عص
861: - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:03
وقتی هیچ چیز درست نیست و سر جای خودش نیست وقتی دلِ بیقرارت، بهانههای واهی دارد وقتی دلتنگی خوراک روز و شبان توست وقتی امید، کورسوییست که نیست وقتی...
852: وقتی زندگی روال جدید می گیرد یا چگونه به زندگی بازگشتم؟ - تاریخ: 1397/2/17 ساعت: 22:06
یک روز فکر کردم اینجا دفتر خاطرات مجازی ام باشد اما بعد و بعدت&#15
850: - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:57
بیستم خرداد هیچ روز تاریخی نیست تاریخ اما در دلم تکرار شده... تاریخ به وقت سال گذشته... زمانی که هر روز آرزوی استعفا و جدایی از کاری که هرگز باب میل نبود را داشتم امسال؟! <<bul" href="/post/893/850-" >+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:30 توسط آرزو سلوط |
851: - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:57
حس میکردم تو خالیام. مدام به این مسئله فکر میکنم؛ به خلا درونم. به خودم میگویم اگر میتوانستم به اعماق بدنم نفوذ کنم، قلب و سرم را بشکافم و داخلش را ببینم، احتمالا چیزی نمیدیدم. هیچچیز. جز باد، بیابان و زمین یخزدهای که در آن هیچ جنب و جوشی نیست..«گذر از زمستان»٬ اولیویه آدام، نشرچشمه <<bul" href="/po...
848: هر کسی کاو دور ماند... - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 12:25
ساعتهایی از روز میشه که آرزو میکنم کاش شبانه روز به جای 24ساعت مثلا 48 ساعت بود. کاش اونقدر وقت داشتم که بعد از 9 ساعت کار در شرکت و دو ساعت زمانی که صرف رفت و آمد میشه، 11ساعت هم وقت داشتم تا توی خونه به کارهای اجباری و اختیاری بپردازم. بعد هم 8 ساعت خواب کامل! خب با این حساب با 30 ساعت هم کارم راه
849: به صبح و روز و آینه، سلام گُل سلام دِل - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 12:25
برادر جان بیمار است و در بیمارستان بستری. غمم بیماری جسمی اش نیست که شکر خدا با دارو رو به بهبود است. روحش آزرده است. بی هیچ شباهتی که در این دنیای جسمانی و مادی به هم داشته باشیم، آنقدر روحمان به هم نزدیک است که کمترین تالمی و آزردگی خاطری از او در عمق جانم نفوذ می کند. خاصی خواهری این است شاید. خ
350: - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 12:25
بیستم خرداد هیچ روز تاریخی نیست تاریخ اما در دلم تکرار شده... تاریخ به وقت سال گذشته... زمانی که هر روز آرزوی استعفا و جدایی از کاری که هرگز باب میل نبود را داشتم امسال؟! <<bul" href="/post/893/350-" >+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:30 توسط آرزو سلوط |
846: شنبه ... است - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 13:51
1. کارهای تلنبار شده ای که از هفته قبل به این هفته منتقل شدن 2. کتابِ نخونده، کتابِ نخونده، کتابِ نخونده! 3. قسط وام 4. شام چی بپزم؟! 5. خیاطی دوست دارم اما کو وقت؟! 6. آبان ماهِ عشق 7. مشهد 8. ترجمه ها کِی حاضر میشن؟ 9. کار جدید 10. مطالبات کار قدیم ... فکر و خیالات امروز و تقریبا این چند روز
۸۴۷: آخ گاوخونی! آخ! - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 13:51
درطول روز سهنفرم. یکی کارمیکنه، یکی رویا میبافه، یکی پنهان میشه درخویش.شب، یکی هستم که غذای فردای اون سه رو حاضر و چراغهارو خاموش میکنه Hosein Norouzi
844: - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 13:47
امروز حس کردم چقدر دلم بودن توی خونه رو می طلبه. دوست دارم خونه باشم و با فضای دل انگیزی که برای خودمون ساختیم سرگرم و مشغول کنم خودم رو. برای خودم فضای هنرمندانهء کارگاهی راه بندازم؛ برای خیاطی هام، بافتنی و گلدوزی، طراحی و نقاشی که جدیدا بهش علاقه مند شده ام. اما نمیشه! باید برم سر کار و اون محیط ...
544: - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 3:33
امروز حس کردم چقدر دلم بودن توی خونه رو می طلبه. دوست دارم خونه باشم و با فضای دل انگیزی که برای خودمون ساختیم سرگرم و مشغول کنم خودم رو. برای خودم فضای هنرمندانهء کارگاهی راه بندازم؛ برای خیاطی هام، بافتنی و گلدوزی، طراحی و نقاشی که جدیدا بهش علاقه مند شده ام. اما نمیشه! باید برم سر کار و اون محیط ...
842: سلام سینما، سلام وبلاگ - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 12:32
شعف زیرپوستیم از راهاندازی دوباره وبلاگم رو نمیتونم مخفی کنم. وقتی میبینم یه گپ بزرگ توی زندگیم هست؛ از اونجایی که دیگه ننوشتم، وقتی میبینم خیلی چیزها رو یادم نیست چون مکتوب نشدن، از همونجا تصمیمم برای نوشتن قطعیتر میشه. من حافظه ماهی گونهام رو سرزنش نمیکنم که چرا خیلی چیزها رو از یاد میبره. من ماما...
840: در را به روی حضرت پاییز وا کنیم... - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 15:42
خنک نسیم صبحگاهی ملسی امروز صبح روز منو ساخت. خیابان برام دلنشین بود. دیر به محل کار می رسیدیم اما اهمیتی نداشت. دنیا توی دستهای من بود. پاییز دریایی از انگیزه در دلم جاری کرده. دلم میخواد لباسهای نارنجی و آجری بپوشم. کفشهای نو بپوشم مثل بچه مدرسه ای ها در شروع سال تحصیلی جدیدشون. برنامه دارم که امس...